ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

روز ملی

برای مشارکت در روز ملی  متن نامه را در وبلاگ خود یا صفحه فیسبوک به اشتراک بگذارید.
فایل پی دی اف

متن نامه:

تاریخچه فعالیت های جامعه دگرباش ایرانی شاید به بیش از سی یا چهل سال پیش برمی گردد. تاریخی پر از فراز و نشیب و پر از نام هایی که همچنان فعال هستند و یا کمتر فعالیت میکنند. تاریخی که با هومان و ماها گره خورده و با حرکت های دیگر راه خود را ادامه داده است. این دوران طی شد تا اینکه چند روز مانده به مرداد 1389، جامعه ی دگرباش با شوک بزرگی روبرو شد: "ما، جمعی از همجنسگرایان، دوجنسگرایان و دگرجنسگونگان ِ ایران، روز ِ‌ اول امرداد ماه را، انتخاب كردیم و اسم اش را گذاشتیم: روز ِ ملی همجنسگرایان، دوجنسگرایان و دگرجنسگونگان ِ‌ایرانی." این جمله بخشی از بیانیه ی گروهی بود که پایان آن را با نام "رنگین کمانی" امضا کرده بودند و تحت یک وبلاگ با عنوان رنگین کمانی آن را انتشار دادند. پس از آن بود که گروهی به معرفی و تبلیغ این روز برخاستند. تحت این تبلیغات عده ای از انتخاب اولین جمعه ی مرداد ماه به عنوان روز ملی دگرباشان تبعیت کردند. عده ای اما نقدهای خود را نسبت به این روز اعلام کردند که با واکنش تند و بی تفاوتی مبلغان آن رو به رو شد. اما کم ترین نتیجه ای که این نقدها داشتند این بود که بلاخره روز ملی پس از مدتی که از انتخاب شدنش می گذشت در شبکه ی اجتماعی فیس بوک به نظرسنجی گذاشته شد.
هر رفتار مدنی و تلاش برای ایجاد فضای بهتر اجتماعی حق دموکراتیک هر انسانی است و خط قرمز آن احترام به حقوق دیگران است. یعنی اگر شخص یا اشخاصی تصمیمی بگیرند که در آن حقوق دیگران نادیده گرفته می شود، هرچند که آن حرکت نتایج مثبتی هم داشته باشد، ولی دموکراتیک نیست. گاهی اوقات فضای عمل برای تحقق کامل دموکراسی ممکن نیست اما می توان برای تصمیم دموکراتیک، بیشتر تلاش کرد. اما آیا تصمیماتی که تاکنون درباره ی جامعه دگرباش گرفته شده، بر اساس تلاش برای جمع آوری نظرات ِ حداکثری بوده؟ آیا برای تعیین روز ملی تلاش شد که انتخابش دموکراتیک تر باشد؟ آیا نیاز نبود که روز ملی برای یک جامعه توسط اکثریت ِ توانای آن جامعه انتخاب شود؟
"رنگین کمانی" اظهار کرد: "ای كاش می توانستیم از تك تك دگرباشان بپرسیم و با دانستن ِ‌دیدگاه تك تك شان، یک انتخاب مشترک و با تفاهم داشته باشیم." اما چگونه بود که پس از اولین جمعه ی مرداد، برخی از حامیان این روز توانستند به راحتی برای روز ملی نظرسنجی هایی را برگذار کنند، هر چند که آن نظر سنجی ها هم محدود بودند؟
با تحلیل نحوه انتخاب و تبلیغات اولین جمعه ی مرداد به عنوان روز ملی، به موارد زیر می رسیم:

1) خُرد بودن و سطحی بودن هدف انتخابی
جمع "رنگین کمانی" در بیانیه ی خود، هدف ِ روز ِ انتخابی را "یک روز برای شاد بودن و دور هم بودن" اعلام کردند. در حالی که انتظار می رود هر روز ملی ای اهداف بلندی را دنبال کند. از جمله مهم ترین این اهداف به شرح ذیل است:

الف) بیان ملیت: جامعه ی دگرباش ایران چگونه در اولین جمعه ی مرداد ماه نمود پیدا می کند؟ آیا شاد بودن در یک روز خاص می تواند بازگوکننده ی ملیت ِ یک جامعه باشد؟ آیا نمی شود که برنامه های بهتری برای این روز داشت تا ملیت و ملی گرایی در این روز به نمایش گذاشته شود؟ هدف روز ملی باید نمادی از یک ملت باشد. با دقت در این روز نتیجه گرفته می شود که ایده ی اولیه ی تاسیس این روز خالی از بیان ملیت بوده است. هدف ِ اولیه ی مطرح شده نیز در مورد روز ملی بیان کننده ی ملیت جامعه ی دگرباش نبوده است و نگنجاندن این هدف در تاسیس این روز، جامعه ی دگرباش را با خلاءِ برنامه رو به رو می کند. برنامه هایی که می توانند باعث احیای ملیت جامعه ی دگرباش شوند.

ب) پذیرش حداکثری در جامعه ایرانی: مهم ترین دغدغه هر دگرباش در جامعه ایرانی پذیرفتن خود در جامعه با همان گرایش جنسی است. پذیرفتنی که می تواند بسیاری از مشکلات جامعه دگرباش ایران را حل کند، آنها را به زندگی حقیقی و راستین خود برساند و خطرات موجود را کم یا حتی از بین ببرد. برگزاری جشن برای شادی و با هم بودن ِ جماعتی که زیر تیغ و توهین جامعه ی دگرباش هراس ِ ایرانی است نه تنها جامعه دگرباش را از طرف عموم پذیرفته نمی کند، بلکه با ایجاد حساسیت در بین جامعه ایرانی فضا را برای آن ها تنگ تر می کند. 

ج) یادآوری غرور و عزت جامعه: یکی از اهدافی که روز ملی باید داشته باشد یادآوری غرور و کرامت آن جامعه است. سوالی که مطرح می شود این است که اولین جمعه ی مرداد ماه تا چه حد این خاصیت را دارد؟ آیا شادی کردن می تواند بازتاب دهنده ی غرور و کرامت انسانی دگرباشان ایرانی باشد؟ اولین جمعه ی مرداد ماه به عنوان روز ملی خالی از ایده ی انعکاس غرور و عزت دگرباشان در جامعه بود.

د) ایجاد وحدت: همان طور که از مفهوم روز ملی برمی آید، روز ملی باید چتری باشد که همه ی افراد یک جامعه را با هر سلیقه ی سیاسی، اجتماعی و هر شیوه ی زندگی، در یک روز تحت پوشش خود درآورد. اولین جمعه ی مرداد ماه تا چه حد توانست وحدت را بین دگرباشان متذکر شود؟ آیا "جمعی از همجنسگرایان، دوجنسگرایان و دگرجنسگونگان ِ ایران" که هویتی نامشخص دارند، می توانند با انتخاب ناگهانی اولین جمعه ی مرداد به عنوان روز ملی، این وحدت را بین دگرباشان ایجاد کنند؟ چگونه وحدت شکل بگیرد وقتی نمی توان به افراد مجهول الهویه اعتماد کرد؟

2) جمعه بودن
چه ضرورتی برای جمعه بودن روز ملی وجود داشت؟ اگر هدفِ خرد ِ شاد بودن را برای روز ملی در نظر بگیریم می توانیم جمعه بودن را توجیه کنیم ولی آیا جامعه ی دگرباش در روز ملی تنها این هـدف را باید دنبال کند؟ پس جمعه بودن بنا به دلایل ذیل مورد نقد قرار می گیرد:

الف) متغیر بودن تاریخ روز انتخابی: جمعه به عنوان یکی از روزهای هفته نمی تواند تاریخ ثابتی را در تقویم داشته باشد. نه تنها جمعه که هیچ یک از روزهای دیگر هفته هم این قابلیت را ندارد. روز ملی باید روزی انتخاب شود که تاریخ معینی را به خود اختصاص دهد تا خاصیت تثبیت شدن و تبلیغات فراگیر را داشته باشد.

ب) نادیده گرفتن دگرباشان خارج از کشور: جمعه روز تعطیل ایرانی و اسلامی است. اگر هدف از جمعه بودن ِ روز ملی تعطیل بودن آن باشد، آیا دگرباشان خارج از کشور باید اولین روز تعطیل مرداد ماه (شنبه یا یکشنبه) را به عنوان روز ملی در نظر بگیرند؟ اگر قرار باشد که دگرباشان خارج از کشور جمعه را به عنوان روز ملی برای شادی کردن در نظر بگیرند آیا حقشان را به عنوان عضوی از جامعه ی دگرباشان ایرانی تضییع نکرده ایم؟ به نظر می رسد با انتخاب جمعه به عنوان روز تعطیل هفته در ایران حق شادی کردن برای جامعه ی دگرباش خارج از کشور نادیده گرفته شده است.

ج) تشابه با روزهای سیاسی - مذهبی: آخرین جمعه رمضان به عنوان روز حمایت مسلمانان از مردم فلسطین یعنی روز قدس نامگذاری شده است. آیا جمعه اول مرداد در بین مسلمانان و سیاست مداران تداعی کننده روز قدس نیست؟ این تشابه می تواند حساسیت هایی را به وجود بیاورد که جامعه دگرباش داخل ایران را تحت فشار بیشتری قرار دهد.

3) عدم مبنا 

انتظار بر این است که روز ملی بر اساس یک مبنا، انتخاب و پی ریزی شود. عدم وجود پشتوانه برای یک روز ملی باعث ناهماهنگی و از بین رفتن وحدت بین جامعه ی دگرباشان می شود. اینگونه انتخاب کردن ها فضایی را ایجاد می کند که افراد با اهداف مختلف می توانند با انتخاب کردن روزهای ملی متعدد، ارزش و اعتبار ملی بودن این روز را از بین ببرند. منتقدان بارها و بارها به ضرورت مبنا برای روز ملی تاکید و انتقادات و پیشنهاد های خود را مطرح کرده اند.

الف) عدم توانایی در تبلیغات موثر: جامعه دگرباش برای معرفی اولین جمعه مرداد با این پرسش از طرف جامعه ی ایرانی رو به رو می شود که: "در اولین جمعه مرداد ماه چه اتفاقی افتاد که به عنوان روز ملی انتخاب شد؟" اگر پاسخ این باشد که گروهی روزی را انتخاب کردند و در آن جشن گرفتند، با چه واکنشی رو به رو می شویم؟ خلاء مبنایی و عدم پشتوانه، اجازه نشر، معرفی و تبلیغ گسترده را نمی دهد. اگر مبنایی برای روز ملی وجود داشته باشد بهتر و محکم تر می توان آن را تبلیغ کرد.

ب) احترام به گذشتگان: همان طور که گفتیم تاریخچه فعالیت های دگرباشان، طولانی است و نام ها و رویدادهای بزرگی را به خود دیده که تاریخ ساز شده اند. اگر قرار باشد که بی مبنایی در روز ملی مشهود گردد آن گاه این بی احترامی به افرادی که عمری را برای جامعه ی دگرباش فعالیت کردند نیست؟ می شد به جای بی مبنایی، به پاس تلاش ها و فعالیت های گذشتگان و نسل های پیشین یکی از رویدادهای تاریخی را به عنوان روز ملی پیشنهاد کرد.

ج) فرصت سازی: جامعه ی دگرباش در طول سالیان سال شاهد انواع تحقیر و نادیده گرفته شدن حقوق انسانی خود بوده است. آیا نمی توانیم با تبدیل تحقیرها و تهدیدها به فرصت های مفید آنها را خنثی کنیم؟ روز ملی می توانست روزی باشد که فریاد مظلومیت دگرباشان را در برابر مجازات و تحقیر و توهین به گوش همگان برساند. آیا نمی شد روز ملی تریبون مفیدی برای این دادخواهی باشد؟

د) خود مبنایی: یکی از مبناهای روز ملی می تواند خود محوری ِ یک گروه باشد. گروهی علایق شخصی ِ خود را محور تصمیم گیری قرار می دهند و مبنای روز ملی را خواست شخصی خود می گذارند و پس از آن می خواهند که جامعه از آن پیروی کند و کسانی که با خودمحوری آنها مخالفت کند خرابکار پنداشته می شوند. همان طور که از متن بینانه و نحوه ی انتخاب روز از طرف "رنگین کمانی" برمی آید، آنها حرکت خود را مبنای این روز در نظر گرفته اند. اگر بخواهیم خودمان را مبنا قرار بدهیم با این رویکرد خودخواهانه آیا می توانیم تمام اکثریت جامعه ی دگرباش را زیر یک پرچم جمع کنیم؟

این موارد خود گواه ِ ضعف و اشتباهات آشکار در تصمیم گیری ِ شخصی ِ جمعی برای جامعه دگرباش است. اما پس از تعیین این روز ماجرا جالب تر می شود، وقتی که مبلغان در غیاب موسسان که هویت خود را به هر دلیل پنهان نگه داشته اند، در مقابل نقدهای دل سوزانه اعضای جامعه دگرباش پاسخ می گفتند، البته اگر آن حمله های طوفانی و مبناهای نادرست را پاسخ بنامیم.
عمده پاسخ ها به منتقدین، آن بود که با حفظ انتقادات باید از این روز حمایت کنیم. این نوع پاسخ گفتن ها ما را به یاد حرف های جرج دبلیو اچ بوش درباره حمله به افغانستان می اندازد. زمانی که گفت: "هر کس با ما نیست، مخالف ماست و هر کس مخالف ماست، تروریست است." حالا ما مانده ایم و یک روز انتخابی که مبلغان می خواهند به جامعه دگرباش تحمیل کنند. اگر منتقد باشیم خرابکار نام می گیریم و اگر حامی، شاید همان امتی باشیم که مطلوب امام بصیر خود است.
اکنون پس از گذشت چند ماه از انتخاب روز ملی، مبلغان می گویند: " اولین جمعه مرداد ماه یک پیشنهاد بوده و این استدلال را در ادامه می آورند که اگر این تصمیم را نمی گرفتند شما چه می کردید؟" مساله این جاست که هیچ کس به خود اجازه نداد و نمی دهد که برای جامعه دگرباش تصمیم خود محورانه و غیر دموکراتیک بگیرد. اما گروهی با هژمونی رسم شده در جامعه دگرباش این جسارت را پیدا می کند و روزی را انتخاب، و در پوشش دموکراسی آن را پیشنهاد می داند و به جامعه دگرباش تحمیل می کند.
تعریف هژمونی این گونه است: نفوذ و تسلط یک گروه اجتماعی بر گروهی دیگر، چنان که گروه مسلط )هژمون) درجه ای از رضایت گروه تحت سلطه را به دست می آورد. هژمونی از یک دیکتاتوری هم خطرناک تر است چرا که آنها با سوء استفاده از اعتماد عمومی تصمیمات شخصی را به جامعه تحمیل می کنند و امکان خسارت های بزرگی را برای جامعه به وجود می آورند. اما باید تاکید کنیم زمان هژمونی در جامعه دگرباش به پایان رسیده است و دیگر یک گروه ِ خاص نمی تواند به جای جامعه دگرباش ایرانی تصمیم بگیرد و آن را به اعضای جامعه تحمیل کند. امروز با گسترش فضای مجازی و افزایش کاربران ِ آن و البته به دلیل نزدیک به چهل سال فعالیت پی در پی فعالان جامعه دگرباش ایران و انتشار آگاهی، دیگر کسی نمی تواند به جای دیگری تصمیم بگیرد.
دیگر کسی نمی تواند در مقابل تاریخ روز سخنرانی چهل سال پیش ِ زنده یاد "ساویز شفایی" در دانشگاه شیراز و یا انتشار نخستین نشریه داخلی دگرباشان ایران (ماها) و یا اعدام دو زوج همجنسگرا در مشهد (ایاز و یاسر) و انکار همجنسگرایان در داخل ایران از طرف مقامات عالی رتبه و ده ها روز و تاریخ و مناسبت موجه، مبنای روز ملی را خویش و گرمی فصلی که تنها برای دگرباشان ایرانی در نیم کره شمالی زمین است، قرار دهد.
امیدواریم این نامه بتواند از پیشروی گروه و یا گروه های هژمون دگرباش ایرانی جلوگیری کند و دموکراسی را تا مرتبه ی اعلا در میان اکثریت توانای جامعه دگرباش کشور گسترش دهد.

با درود و احترام به روح پاک ایاز و یاسر، ساویز 
و همه فعالان درگذشته و همه ی دلسوزان امروز و فردای ِ 
جامعه ی دگرباش ایران 

«جمعی از دگرباشان» 
نهم خرداد نود 
 سی ام مه یازده

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

بین زمین و آسمون

فکر کنم سه ماهی میشه که نوک انگشتای دستم برای نوشتن درد دل هام تو خونه ی مجازیم ( تنها جایی که می تونم آزادی رو به معنای کامل درک کنم ، و البته بعد ماجرای فیلتریگ این هم دریغ شده از من ) با دکمه های کیبورد هم آغوشی یی نداشتن !
امروز سومین روزی هست که این حس عجیب رو دارم .
حتما شرایطی تو زندگیتون بوده که از این جمله بخواید استفاده کنید : ( بین زمین و آسمون گیر کردم )
و حالا وضعیت من همین طور شده ، یه حس عجیب ، حسی که دوس دارم هرچه زودتر تموم شه ، کاش صبح که از خواب بیدار میشدم ، میفهمیدم که این سه روز خواب بوده ، فقط یه خواب اما دریغ ...
ولی خب می دونم که قوی تر از این حرفا هستم ، پس میتونم این مرحله رو هم پشت سر بذارم ؛ به قولی :
" این نیز بگذرد "
تو این شرایط تصمیم برای نوشتن نداشتم اما خب تمام تلاشم رو کردم تا دعوت دوست عزیزم عرفان رو براین نوشتن دوباره بی جواب نذارم.
ممنون عرفان عزیز
فکر میکنم الان خیلی سبک شدم و همین برای من کافیه
بووووس برای همه

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

عمرتون یلدایی ، یلداتون مبارک

به خاطر یلدا از daivert کشیدم بیرون !!

به رسم قدیم ، رسم جالبی که از دوستان نسل پیش بلاگر بجا مونده ، امشب هر بلاگر باید 5 مورد اعتراف بکنه ...
خب من هم به ناچار این کارو کردم !!
به ناچار ؟!
آره ،


1. آخه تمام اعترافات و بهتر بگم تمام خاطرات من مربوط میشه به نیم تنه ی میانی ِ بدن :دی

2. خب اینجا و در حضور همه ی دوستان اعلام میدارم که من ... من ... من only full top master هستم !
دوستانی که من ُ میشناسن کاملا به این موضوع واقف هستن .:دی

3. باید اعتراف کنم که شب خاطره انگیز حضور در زندان کهریزک هیچ وقت فراموشم نمیشه !!
البته این فقط یه رویاست برام !! امیدوارم در انتخابات دور بعد ریاست جمهوری همگی با هم نسیبمون بشه !! :دی

4. 21 سانت هم بد چیزی نیستـــــــــا !! :دی

5. kising با رئیس تپول مپول دانشگاه مونم جالب بود اونم تو شب شعر هفته گذشته !! :دی
آخه دقیقا زمانی که داشتم از در خروجی سالن جیم میشدم با شکم مثل بادکنک رئیس دانشگاه تصادف سنگینی داشتم ، شکم اون تو دل و روده های من بود و صورت من جلوی لبای اون ، فکرشو بکنید...


حیف ِ که شب یلدا تفعلی به حضرت حافظ نزنیم ،

اینم یه غزل ناب از حضرت حافظ به مناسبت شب یلدا :



من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر  کنم                      محتسب داند که من این کارها کمترکنم

من که عیب توبه کاران  کرده  باشم  بارها                      توبه ازمی وقت گل دیوانه باشم گرکنم

عشق دردانه ست ومن غواص ودریا میکده                     سر فرو بردم در آنجا تا کجا سربر کنم

لاله ساغرگیرونرگس مست وبرما نام فسق                     داوری دارم بسی یارب کرا داور کنم

بازکش یکدم عنان ای ترک شهرآشوب من                     تا زاشک وچهره راهت پر زروگوهرکنم

من که از یاقوت و لعل  اشک  دارم  گنجها                    کی نظر  در فیض خورشید بلند اختر کنم

چون صبا مجموعه گل را بآب لطف شست                    کج دلم  خوان گر نظر برصفحه دفتر کنم

عهد و پیمان فلک را  نیست  چندان  اعتبار                   عهد  با  پیمانه  بندم  شرط  با ساغر کنم

من که دارم در گدائی گنج  سلطانی  بدست                    کی طمع درگردش گردون دون پرور کنم

گر  چه  گرد آلود  فقرم  شرم  باد از همتم                     گــر  بـآب  چشمـه  خورشید  دامن تـرکنم

عاشقانرا گردرآتش می پسندد لطف دوست                    تنگ چشمم گر نظر  در  چشمه کوثر کنم
                      
 دوش لعلش عشوه ای میداد   حافظ  راولی                    من  نه  آنم  کزوی این افسانه ها باور کنم

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

divert

زندگی را ...

زندگی را divert کردم 

به روی تخم هایم ...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

...

دلم می خواد
امشب که چشام ُ  رو هم می زارم ُ به خواب می رم
دیگه نه صبحی در کار باشه
و
نه محمدی
و
نه اندوهی
...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

لونه مورچه یا ذهن آشفته !!

میخوام بنویسم اما نمیدونم چی ... کلی فکر و خیال و حرف تو این ذهن آشفته م هست اما درست مثل وقتی که چوب تو لونه ی مورچه ها میکنی و همشون یهو فرار می کنن و پراکنده میشن کلمات انباشته شده تو ذهن منم درست زمانی که انگشتانم با دکمه های کیبورد برخورد میکنن یهو همشون فرار میکنن و پراکنده میشن.
دوست دارم انگشتام همیشه روی دکمه های کیبورد باقی بمونه تا شاید بتونم از شرر این همه فکر و خیال خلاص بشم اما چه کنم که ...
این چند وقته همش به کارای خودم فکر کردم ... به اتفاقایی که افتاده ... به کارایی که انجام گرفته ... خوب یا بد ... مهم نیست ... مهم اینکه من انجام دادم منی که از دید خیلی ها یه پسر پاک ُ صادق ُ سالم ُ با اعتماد به نفس بالا و از دید خیلی ها یه پسر فاسد ُ فاسق ُ به قولی آب زیر ِ کاه و از دید بعضی ها یه پسر دست و پا چلفتی ُ بی عرضه و ...
هیچ کدوم از این آدما و حرفا برام مهم نیست ... مهم اینکه خودم خودمو چطور شناختم ... اصلا تونستم خودمو بشناسم یا نه ؟
وقتی به بعضی از کارام فکر میکنم ، از وجود خودم شرمنده میشم ، واقعا باور اینکه من چنین کاری رو تو چنین شرایطی انجام دادم خیلی سخته ... تازه اون وقته که میفهمم چقدر از خودم و درونم و احساساتم دور شدم .
جمعه عصر تو پارک ملت با کیوان که داشتم قدم میزدم دو تا جمله توجهم ُ جلب کرد ... این جملات اسم دو تا فیلم سینمایی ایرونی بود که این روزا تبلیغاتشون ُ از سردر سینماها گرفته تا تابلو تبلیغات ایستگاه های مترو میشه دید :
لطفا مزاحم نشوید
هر چی خدا بخواد !!!
یه لحظه فکر کردم چه جالب میشه اگه جمله ی لطفا مزاحم نشوید رو بزرگ روی در خونه ت بنویسی و اعتقادت بر این باشه که هرچی خدا بخواد !! تا دیگه به هیچ چیزی فکر نکنی !!
ولی خب میدونم که یه همچین سبک زندگی یی نمیتونه مال ِ من باشه !!
من میگم :
زندگی را باید
ساخت
زندگی را باید
کرد

پی نوشت :
این "کرد" آخر رو نوشتم که تو این پست از حرفای " ک " دار استفاده کرده باشم ... شاید برادران سایبری لطفی کنن و منم مورد عنایت فیلتریگ خودشون قرار بدن تـــــــا شــــــــاید منم مشهور بشم و باکلاس ( چشمک )
اصلا اگه این بار فیلتر نکنن با یه حرکت انتحاری میرم جلو وزارت اطلاعات خون به پا میکنم !!!
ک ک ک ک ک ک
ک ک ک ک
ک ک ک
ک ک
ک

ه‍.ش. ۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

جامعه ی مردسالار ! ... از همجنسگرایی تا فمنیسم ... تا حالا درد دل های ما همجنسگراها نوشته میشد و خونده میشد اما من تو این پست می خوام از زبون یه دختر فمنیست بنویسم ... از تبعیض هایی که بین انسان ها قائل شدن و میشن ... تبعیض های جنسیتی ... از هویت جنسی ما گرفته تا اساس جنسیت یک انسان ... تا به کی این تبر بزرگ ِ مردسالاری با تیغه های تیز ِ تبعیض جنسیتی ریشه های مارا خراش خواهد داد ؟! من یک فمنیست هستم، پس هستم.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، من یک فمنیست هستم.
اولین بارقه های فمنیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادربزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب میکند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید (هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ (شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آنچه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند. و هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقنعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هر چه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هر چه مربوط به مردانگی پسرهاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یه دختر، ناقص و نیمه است، نمی فهمد چرا همه برای اش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زنه؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم و الکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا در خانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نادرست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست
زنش را طلاق بدهد.


ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسرهای هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد از زبان یک پزشک همکار (که زن بود بشنود که "پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن" و هیچ نگوید و دم نزند.) مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که "زن ها دست به فرمون ندارند". مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم "زن بی سرپرست" نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی میکند و در واقع "مرد" است.
از همه ی اینها گذشته، نگارنده زن خوشبختی محسوب میشود. در خانواده ای مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است. او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.


با این همه زخمی و خسته است.

خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهند که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را به گناه انداخته و از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره اشان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن هایی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضر نیستند بهای قد کشیدن اشان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند.


بر او ببخشایید او خسته است از جامعه ای که حتی معنی فمنیست را نمی داند.
...