۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

الهام...كسي كه مثل هيچ كس نيست

چند وقت پيش...يه شب از همين شباي دلتنگي...نه!!...تنهايي و بي كسي و بيكاري سري زدم به نمايشگاه بين المللي كتاب دگرباش ...چندتا كتاب دنلود كردم...نويسنده ي 2 تا از اون كتاب ها يه خانم به اسم الهام ملك پور بود.
يكي كتابي به اسم بستني و ديگري به اسم كتاب خور (نامه هاي مليحه)
شروع كردم به خوندن

ولي چيز زيادي دست گيرم نشد...خب بهم حق بدين...با اينكه يه حس مشترك داريم اما از دو جنس مخالف هستيم و اينكه من تا اون زمان دختري رو با اين حس از نزديك نديده بودم...فقط با چند نفري در حد چت!!

اما امروز اتفاق جالبي افتاد به طوري كه كاملا غافلگير شدم.

امروز قرار بود 2تا از دوستامو ببينم...رفتم سر قرار...به دعوت يكي از دوستان رفتيم تا يه الهام رو ببينيم... برام خيلي جالب بود...هم جالب و هم هيجان انگيز...آخه تا حالا چنين تجربه اي نداشتم ... فقط يه سري تصوراتي بود كه تو ذهن خودم درموردشون ساخته بودم!!

خب...همديگرو ديديم...نشستيم به صحبت كردن...

از كتاب و درس و علي دشتي گرفته ... تا ... عشق و احساسات و معشوقه ها ... تا ... پاستا و خورشت آلبالو و خورشت قيمه!!

يادم رفت بگم اول خودمونو معرفي كرديم...اسم ايشون الهام بود

وقتي گفت الهام يه جرقه اي تو ذهنم زده شد...خيلي برام آشنا بود و با صحنه اي كه تو بدو ورودمون ديدم... يه ميز پر از برگه و دست نوشته كه وقتي مارو ديد شروع كرد به جمع كردن و مرتب كردنشون... يهو يادم افتاد كه الهام اسم همون نويسنده كتاب بستني ي كه من چيز زيادي از خوندنش دستگيرم نشد!!

فكر كردم بهتره كه از خودش بپرسم و همين كارو هم كردم

الهام...كتاب بستني براي توست؟

و اون لبخندي زد و گفت : آره

اينجا بود كه كاملا غافلگير شدم...خب خيلي برام جالب بود...اون شب وقتي داشتم اون كتابارو ميخوندم آرزو كردم كاش ميشد نويسندشون رو از نزديك ببينم...و همين هم شد...ديدن الهام!!

اگه بخوام تو يه خط الهام رو توصيف كنم...همين كه :

يه دختر با تمام دخترونگي هاش...با يه روح بزرگ

همين...

به محض اينكه پامو از در خونه گذاشتم تو...رفتم سراغ كتاباي الهام

شروع كردم به خوندن...حالا ميتونم بفهمم ش...حالا ميتونم لمس ش كنم , نوشته هاشو

الهام...

وقتي ميگي :

خداوند! من پدر نيستم. من پسر نيستم. نباشم. لطفن نباشم. خداوند بهتر است بهتر است شايد بيش تر بيش تر از اين همه بيش تر از خودت بهتر است.

حالا ميتونم درك ات كنم...بفهمم ات

يا وقتي مينويسي :

پاي كوچكي در ميان جمع...زبان باز مي كند...باز مي شود...بانك صادرات

وقتي از كوچه مي گذرم...

هزار و سي صد و نود و يك

ققط هوا بوي عرق گرفته بود

...

بهت ميگم :

پاي كوچكي در ميان جمع...زبان باز مي كند...باز مي شود...ژاندارك

وقتي از كوچه مي گذرم...

هزار و سي صد و نود و يك

فقط هوا بوي الهام گرفته بود

يا زماني كه نوشتي :

مسائل و بهران هاي من هم , در مختصات وجود من تعريف مي شوند.دروغ است اگر كسي بگويد كه ضعف در حال رشد من هيچ اهميتي ندارد. دروغ است اگر بگويم ديدن در سرنوشت من مؤثر نيست...

الهام...

الان ميتونم كلماتي رو كه با دميدن روح خودت بهشون جون دادي , درك كنم...حس كنم...لمس كنم...

بفهمم...

خوشحالم
خيلي خوشحال

غرضي نيست مرا
انتظار پرده اي ديگر دارم...

۲۳ نظر:

Hossein گفت...

خیلی نامردین!!
قرار ست می‌کنید و به ما نمی‌گید؟
اتفاقاً من می‌خواستم به بچه‌ها پیشنهاد بدم که با یه سری خواهران همجنسگرا هم تبادل اطلاعات داشته باشیم، که خوب شما پیشدستی کردین!

اندوه پرست گفت...

خب نيست كه اسمش رو نامردي بزاريم حسين جان...
يه ملاقات كاملا اتفاقي و بدون قرار قبلي بود...

Red Confine گفت...

حسين جان دروغ ميگه از قبل ميدونستيم كه قراره با يه خانم لز قرار بزاريم
دِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ محمد راستشو بگو ديگه
چرا حسينو نگفتي بياد؟
حسين من خيلي گفتم كه محمد بهت بگه كه بياي ولي اون گفت نه!!
....
اما در مورد پستت منم ميخواستم از الهام جان يه مطلب بزارم به عنوان اولين لزبيني كه توي عمرم ديدم ولي تو خيلي بهتر ايشونو تجسم كردي ...
واقعا يه خانم گل
حيف كه لزبين نيستم مگرنه...

Hossein گفت...

آهان!!
پس که اینطور ممل جون!
با این کارت و با توجه به اعترافات شهود (محدوده سرخ) به من اعلان جنگ کردی!
منتظر باش که یه پست آتشین واست آپ کنم
:))

Hossein گفت...

اخوی (اندوه جون) متوجه شدی ما داریم توی وبلاگهامون باهم چت می‌کنیم؟! ......

منظورت از این پست کدوم پسته؟
منظورت چیه که من هنوز تو را نشناختم؟

بابا چرا کسی باور نمیکنه که من تربیت‌بدنی ۲ را شنا داشتم و ۲۰ شدم؟
(چشمک)

شایان گفت...

اینجا کامنت دونیه یا تایپیک؟
به هر حال!
قالبت از رنگ های سرد و بی روح استخراج شده و هدر آبی رنگت که کاملا از شخصیت درون گرا و آرامت میاد خیلی می تونه آرامش به خاننده بده اما در یک بلاگ خواننده نیاز به هیجان هم داره. از رنگ های تند و تیز هم استفاده کن!
هم احساسی هام، خطخطی های قبلیم، قطرات شبنم. خوب خیلی قشنگه و تنها می تونم تحصینت کنم.
در باره پستت باید بگم:
منم یک هم حس دختر ندیدم اما فکر کنم بتونم درکش کنم. ولی یه چیزی در باره نوشته. نویسنده ای که نتونه توی نوشتش حرفش رو برسونه، هرگز موفق نیست.

شایان گفت...

به آرش:
شما بسیار بسیار زیراب زن و خبرچین هستین.
من به آرش گفتم و تنها او حق جواب دهی دارد نه نوخد های آش!!!!!!!!!

شایان گفت...

:|
نگویم نوخد، بلکه بخوانیم و بنوسیم، نخود!

خیانت گفت...

اقلیت در اقلیت صدای رسای حقیقته
و لزبین ها
این صدا رو فریاد می زنن
امیدوارم هر کاری که می کنه موفق باشه الهام
بوسس

Hossein گفت...

قابل توجه دوست عزیز (خیانت)
اقلیت در اقلیت لزوماً بد نیست
چطوری بگم در قوانین جزائی ایران مجازات همخوابگی خانم با خانم تا سه بار شلاقه ولی مجازات باهم خوابیدن آقایون همون بار اولشم مرگ با پرتاب توی گونی از بلندیه
بنظر میرسه مردهای دگرجنسگرا خیلی راحتتر می‌تونن رابطه‌ی دوتا خانم را قبول کنن.
(چشمک)

gharibe89 گفت...

جالب بودن پست به یه کنار.. بیا و کامنتا رو تماشا کن ..
واستین لااقل من چند تا بیل و کلنگ و تیشهبیارم یه جور دست و حسابی از خجالت همدیگه در بیاین :-))

مهدی گفت...

چه خوب! و چه دنیای کوچیکی. شاید هم دفعه ی دیگه تصادفی همدیگه رو ببینیم
;)

نقطه چين ها. . . گفت...

منم زیاد از دنیای لزبین ها چیزی نمیدونم..جز اون حس مشترک که بازم فک میکنم کمی فرق داره..نمیخوام توهینی باشه اما زیاد از دنیای دخترا خوشم نمیاد..مخصوصا لزبین ها که دیگه چیزی فراتر از دخترونه میشه!..
فک میکنم این حس رو هم لزها نسبت به ما دارن..مگر استثنا باشه..تو وبلاگستان هم این موضوع پرنگه..لزها اغلب دوست دخترهای لز رو لینک دارن و ما پسرهارو..چون حرف همو بهتر میفهمیم..حتی اگه از لحاظ گرایش یکی باشیم!..
در مورد کامنتت هم اینکه والا فک کنم سوتفاهم شده..خب تو جدیدا وبلاگ عوض کردی و هم دیر آپدیت میکنی و این مسائل پیش میاد..در ثانی این پست رو موقعی آپ کردی که احتمالا ما خواب بودیم..وگرنه چیزی نشده که ناراحت نشدی..ما مثه همیشه بهت سر میزنیم و خوشحالیم که دوست خوبی مثه تو داریم...

یوسف

el گفت...

تشكر محمد عزيز . .

اندوه پرست گفت...

خطاب به نقطه چين ها...
بايد بگم ذهنيات تو دقيقا مثل چيزي بود كه من نو ذهنم از هم احساس هاي جنس مخالف ام ساخته بودم اما با ديدن الهام...تمام تصوراتم به هم ريخت...
تونستم با دنياي اونا هم ارتباط برقرار كنم...تونستم روح پاك و لطيف اش رو لمس كنم...

اندوه پرست گفت...

خطاب به مهدي عزيز "همزاد" :
مهدي جان غافلگيرم كردي
ممنونم ازت
اين آرزوي منه
به اميد ديدار

ehsan گفت...

سلام
ببخشید چیز زیادی برای گفتن ندارم
به رسم ادب اومدم یه سلامی عرض کنم

Red Confine گفت...

به شايان:
شما در جريان نيستي بهتره هيچي نگي عزيز دل
براي قضاوت در مورد رفتار افراد بايد از اونها شناخت داشت
شما چه جوري با يه كامنت فهميدي من هم زيرآب زنم و هم خبر چين؟؟؟؟
نيازي به تمجيد شما ندارم و اين صفاتي هم كه براي من به كار برديد چيزي از من كم نميكنه
به قول بزرگي: نه آب هفت دريا به دهان سگ نجس شود و نه دهان سگ به آب هفت دريا پاك!!!
من و محمد با هم عالمي داريم كه نامحرمان بدان وارد نخواهند گشت
بوس عزيزم

نقطه چين ها. . . گفت...

مهم احساسه..نقطه اشتراك ماها همينه..همجنسمون رو مي خوايم..روحا و جسما..يه نقطه اشتراك ديگه هم داريم..هممون..بالقوه..اطرافياني داريم كه مارو نميفهمن..چه به رومون بخندن..چه منتظر باشن واسه روزي كه مي خوان پرتمون كنن از كوه..يا..شلاقمون بزنن..بيانو يه هل كوچولو بدن يا با مغز سبك و دست سنگينشون..چند ضربه بزنن..

كيا

احمد گفت...

کتابهایی که تو نمایشگاه منتشر میشه دانلود میکنم اما دریغ که تقریبا همیشه از نویسنده ها ناامید میشم! مگه معما طرح میکنن که باید احساسشون رو درک کرد تا فهمید که چی نوشتن و منظورشون چی بوده؟! کدوم نویسنده با این سبک نوشتن معروف شده؟ فقط یه کتاب رو میشناسم که هرروز رمزگشایی میشه و ادعای جاودانگی داره؟ اونم قرآن نام گرفته!!! باید یه جور نوشت که خواننده اگر در بار اول متوجه مطلب نشد کارش به بار هزارم نکشه!!!

خشایار گفت...

الهام يه دونه ست . محمد يه دونه ست

اشكان گفت...

محمد جان اين وبلاك دوستمون كه به اسم عشق بود فيلتر شده آدرس جديد داري ازش اگه داشني بهم اطلاع بده مرسي

Re گفت...

Merciiiii site kheili khoubi moarrefi kardi!!